| همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

له له و تنفس

خوابم نمي برد گوشم فرودگاه صداهاي بي صداست باور نمي كني اما من پچ پچ غمين تصاوير عشق را محبوس و چارميخ به ديوار سال ها پيوسته باز مي شنوم در درون شب من رويش گياه و رشد نهالان پرواز ابرها تولد باران تخميرهاي ساكت و جادويي زمين من نبض خلق را از راه گوش مي شنوم آري همواره من تنفس درياي زنده را تشخيص مي دهم باور نمي كني اما در زير پاشنه هر در در پشت هر مغز من له له سگان مفتش را پي جوي و هرزه پوي احساس مي كنم حتي از هر بلور واژه كه جان مي دهد به خلق نان و گل و سلامت و آزادي مي بينم آشكار اين پوزه هاي وحشت را له له زنان و هار آن گياه از ميان صداهاي گونه گون اين له له آن تنفس هر دم بلند بنهفته هر صدايي ديگر تا آستان قلبم بي تاب نرديك مي شوند نزديك مي شوند و خوابم نمي برد اينك منم مهاجم و محبوس لبريز آبهاي طاغي درياي سهمگين قرباني سگان تكاپو مي گردم و به بازوانم مواج هر چيز را به گردم مي گردانم مي ترسم اما مي ترسانم دندان من از خشم به هر سو ده مي شود آشوب مي شود دل من درد مي كشم با صد هزار زخم كه در پيكرم مراست دريا درون سينه من جوش مي زند فرياد مي زنم اي قحبگان نان به پليدي خور دروغ دشنام مي دهم به شما با تمام جان قي مي كنم به روي شما از صميم فلب جان سفره سگان گرسنه تن وصله پوش زخم چون ساحلي جدا شده دريايش از كنار در گرگ و ميش صبح تابم تب آوريده و خوابم نمي برد
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست

گمان کردم که با ما هم دل و هم دین و هم دردی
به مردی با تو پیوستم
ندانستم که نامردی

گرمسير

عشق پرستوي پرگشا به همه سو است عشق پيام آور بهار دلاراست حيف كه از سرزمين سر گريزا است روزي همراه بادهاي بيابان بال سياه سپيد سينه پرستو مي رسد از راه ولوله مي افكند به خلوت هر كو سرزده بر بامهاي كاگلي ما بال فرو ميكشد به جستن لانه مي ريزد پايه اي به قالب يك جان مي سازد لانه با هزار ترانه مي آيد مي رود تلاش و تكاپوست مرغ هياهوگر بهار پرستوست روزي هم در غروب سرد كه رويد لاله پر گستر كرانه مغرب چلچله ها مي پرند از لب اين بم بال كشان دور مي شوند از اين شهر داغ سيهه مي نهند بر ورق شام

علی عرب زاده *´¨) ¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨) (¸.·´ (¸.·` *
|