|
دیوار
باز آواز قناري در قفس خاطرات مرده ام را زنده کرد آه ! غمگين است اين آواز او زخم هاي کهنه ام را تازه کرد * چه تماشا دارد؟ مرغ در کنج قفس باز کن در را به او آدم خودخواه پست * من دلم مي گيرد چون به او مي نگرم مثل اينست که دلم در قفس مي ميرد * باز هم هديه دهيد آسمان را به پرش او ندارد هوسي جز پريدن به سرش * نيست در کنج دلش جز دمي پرسه زدن در هوايي آزاد او چنين حقش نيست که بماند ناشاد * حق او زندان نيست حق او بال و پر است او نمي داند که... قفسش جنس زر است * اين قفس را ببريد مي زنم من فرياد اين دل غمزده ام ياد ديوار افتاد

ღ♥ღهر کس بد ما به خلق گوید ما چهره زغم نمی خراشیمღ♥ღ
ღ♥ღما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیمღ♥ღ
اقبال اسما عیل زاده
|