|
پنجره و من و تو

صدا مي آيد از آنسو که مرز هاي من و تو... شروع مي شود انگار هاي هاي من و تو
من وتو پنجره اي را به روي هم نگشوديم چه انتظار غريبي است در نگاي من و تو
چقدر بايد از آئينه پير تر بشوم تا به لحن پنجره عادت کند صداي من و تو
صدا صداي کسي جز خداي پنجره ها نيست که بغض مي کندم شب ميان ماي من و تو
به کوچه مي زنم امشب هوا هواي من و تو... و گريه مي رسد از راه پا به پاي من و تو...

یک شب اگر از زنده گی ام باقی مانده باشد
برای تو
آنرا با هرم گلوله ای روشن خواهم کرد
عروسکها
آه عروسکهای لعنتی
بالاخره پرده یک روز فرو خواهد افتاد
تاریخ عروسکها تاریخ ننگ آوری است
محبوب من
میوهء نارس زمین
و وقتی خورشید دوباره بتابد
من دوباره هستم
و تو را
با همهء این شعرهای حرامزاده
به دار
خواهم
آویخت

ساعت گُل سر قرار آمد
ساعت گُل سر قرار آمد دخترك، عصر يك بهار آمد
چون نسيمي كه مي وزد يا نه شكل جريان آبشار آمد
عطر گلهاي دامنش پيچيد در خيابان انتظار... آمد -
از همه يك سوال مي پرسيد: - يك نفر ساعت چهار آمد؟
خانم! آقا! نديده ايد او را؟ يك غريبه كه در غبار آمد؟!
- او كه با تاكسي از اينجا رفت؟ يا هماني كه با قطار آمد؟ *** باد گلهاي دامنش را برد... دخترك با دلش كنار آمد
آفتاب از مسير خود برگشت ماه آهسته در مدار آمد
داشت كم كم دوباره شب مي شد افتضاح بدي به بار آمد
با نخستين قطار از آنجا رفت مرد با آخرين قطار امد!

علی عرب زاده *´¨) ¸.·´¸.·*´¨) ¸.·*¨) (¸.·´ (¸.·` *
|